با تو ...دور از تو ...

 

شعر نیست ...قصه نیست ... من صدای پای تو را می شنوم از دور دست ...گاهی فاصله آنقدر کوچک می شود که من صدای نفس های تو را هم با خود دارم ...شاید باورش برای دیگران سخت باشد که با این فاصله باز  من نزدیکترینم به تو...

کسی چه می داند که من با زمزمه های تو به خواب می روم با زمزمه های تو بیدار می شوم ...

با اینهمه گاهی تحمل فاصله دشوار است ...

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
برگای زرد پائیز

خاطره ی خزانی من از تو همان سوز سردیست که برگها را دچار کرده است به مرگ تا دل به بهار نسپارند... شاد و سلامت باشی

ژوکر

سلام ژوکر به نوشا این قالب وبلاگ چقدر خوشگله به این شعرا خیلی میاد ژوکر استعداد ادبی شما رو ستایش میکنه [گل][گل][گل]